X
تبلیغات
رایتل

میراث

گرچه تب  استخوان من کرد ز مهر  گرم و رفت 

همچو تبم نمیرود آتش  مهر از استخوان 

 

بجز یک سال و اندی که به نام کودکستان (آخه اون سالها  کودکستان رفتن هم برای خودش حکایتی  بود و یه عده از بچه های  فامیل وآشنایان به چشم تحسین به این بچه ها نگاه میکردن و یه عده هم با چشم تحقیر و بچه ننه بودن و ما ازین لوس بازیا خوشمون نمیاد و ... )  سپری شد دوازده سال بدون توقف ( و خدا رو شکر بدون درجا زدن-بخداتا دیپلم هم جزو بچه های درسخون بودم !  ) درس خوندیم و خوندیم و خوندیم ...  تا تونستیم دیپلم رو بگیریم و خرداد همون سال با یه سری  از دوستا  یه  لبخند پیروز مندانه بزنیم که   بعععععله !  تموم  شد.  خلاص شدیم 

راااااحت  شدیم !!  

  از  یه ماه بعد  یه سری از دوستا رفتن سربازی و یه عده هم دانشگاه قبول شدن و دست سرنوشت همه رو از هم دور  و کم خبر ( اگه نگیم بی خبر) گذاشت . حالا من یه جوون پر شور و انرژی بودم و منتظر تا دانشگاهها  باز  بشه . و از  بخت من هم  کلاسهای دانشگاه ما با دو سه روزی تاخیر  شروع شد .

روز اول مهر... 

صبح آسوده و بی دغدغه خوابیده بودم که با صدای  همیشگی و نوای  آوازسالیان متمادی که خودمو شناخته بودم بی اختیار  از جا پریدم  

رادیو داشت مثل  اول  مهر  هر  سال سرود :  « هم شاگردی سلام... هم شاگردی سلام » رو پخش میکرد و خواهرم هم توی  آشپزخونه پیش مادرم نشسته بود و داشت صبحانه میخورد که بره دبیرستان... 

یه نگاه به خودم کردم 

از اینکه بزرگ شدم و دیگه این سرود شامل حال من نمیشه و من از این خیل پر شور و پر هیجان جدا شدم و حتی  به قیمت دانشجو شدن ( که اون روزها  عجب  ارج و قربی هم برای خودش داشت و از هر ۵ نفر یه نفر میرفت داخل دانشگاه )   شور و حال اول مهر  رو از دست دادم   از  خودم متنفر شدم 

یه حال بدی  پیدا کرده بودم که نگو و نپرس 

هم دلم میخواست گریه کنم   هم بغضی که توی  گلوم جا خوش کرده بود  با این گریه های  الکی  حل نمیشد هم روم  نمیشد هم دلم برای  روزهای خوش مدرسه که سالیان سال توی  دستم بود و قدرشو نمیدونستم و  به همین  راحتی !!  از  کفم رفته بود  تنگ شده بود 

تنگ؟؟؟ تنگ برای  بیان  نیم دقیقه ش هم کفایت نمیکنه. حال دلم خراب  بود! 

 

خودمو توی  اتاق  حبس کردم و حتی  برای  صبحانه هم از اتاق  بیرون نرفتم و تا ساعت ۱۱  خودمو با کتاب و نوار و...سرگرم کردم.ساعت ۱۱ یکی  از دوستام ( حمید ثاقب ) اومد در  خونه و زنگ زد. معمولا  بیشتر  وقتهای خالی و غیر  خالیمونو  با هم میگذروندیم.صدای  زنگشو میشناختم. فوری  پریدم و رفتم دم در و همونجا با هم یه خوش و بش مختصری کردیم که حمید نذاشت  حال و هوای  احوالپرسی تموم بشه و فوری پرسید : امروز صبح بیدار شدی؟ همشاگردی  سلام رو شنیدی؟منکه عین دیوونه ها  بیدار  شدم و با شنیدن اون سرود   بغضم ترکید و « یه گریه یی کردم ...!  یه گریه یی کردم که نگو ...»   و  بغض دوباره  راه گلوشو بست ! 

... 

بغض به کنار 

حالا  حرص و عصبانیت و حسادت داشت منفجرم میکرد و اشکمو در میاورد 

از  دست خودم حرص میخوردم و عصبانی بودم که چرا اونهمه با خودم جنگیده بودم و جلوی  احساساتمو گرفه بودم و اجازه دادم روی  دلم  قلمبه بشن و  به حمید  بخاطر  دل  صاف و درون بی ر یا و بی تعارف بودنش  با خودش  حسودیم میشد 

... 

دیروز  بعد از  بیست سال  بازم این خاطره برای  بیستمین بار توی دلم زنده شد و داغ سالهای مدرسه یی که به همین سادگی  ازش دور  یا بهتره بگم محروم شده بودم دوباره تازه شد. 

هر سال ( تا زنده م ) اول مهر  همین حس میاد سراغم و دلم برای  اون شور و حال اون سالها و  شعر روباه و زاغ  و حسنک کجایی و ...خانواده آقای هاشمی ( که از امسال به دستور حضرات از کتب آموزشی حذفش کردن) و جغرافیا و ریاضی ( با همه مزخرف بودنش ) و تاریخ ادبیات و عروض و قافیه و زنگهای ورزش و ...  غش  میره. یاد دوستهایی که اون سالها بودن و الان بعضی هاشون سالهاس که زیر تلی  از  خاک  آروم خوابیدن.یاد دوستهایی که دشمن شدن و دشمنایی که دوست  شدن...یاد بی دغدغه بودن ناشی  از  نداشتن مسوولیت های زندگی و ... هزاران یاد دیگه هر سال اول مهر  خفه م  میکنه. 

 ---------------- 

 

حمید؟ کجایی؟   

بیا  

دلم  گریه میخواد  ...

نوشته شده در 4 مهر 1390ساعت | 08:53 توسط کیارش | نظرات (0)